تبلیغات
 
   
 

 
وفادار دلشکسته

وفادار دلشکسته

نگین عزیزم عاشقانه دوستت دارم ... :[حرفهایم برای تو , ]

قرار بود از نگین دیگه تو وبلاگ چیزی ننویسم

نه اینکه فکر کنین دیگه دوسش ندارم نه 

 نگین اینو بدون تا زمانی که زنده هستم پات وای میستم    

و تا زمانی که زنده هستم دوست دارم و بعد از تو

دیگه کسی تو زندگی من پانمیزاره  

 یه اتفاقی افتاد گفتم هم یه مطلب داغ برای وبلاگ بزارم هم اینکه   

خودم یه خرده خالی بشم   

سه چهار روزی بود که میرفتم دم خونشون

ولی با حسرت بر میگشتم نه میتونستم   

ببینمش نه باهاش تلفنی آخرین حرفامو بزنم  

بالاخره بعد از جهار روز ساعت ۱۰ صبح بود

که تصمیم گرفتم برای آخرین بار برم

شاید بتونم ببینمش

ساعت یازده و ده دقیقه بود که رسیدم سر جای همیشگی

 که با هم قرار میزاشتم (سر کوچشون) با خودم گفتم

وقتی از مدرسه بر میگرده شاید بتونم ببینمش و آخرین

حرفامو بهش بزنم یه لحظه فکر کردم شاید امروز

 نگین مدرسه نرفته باشه چون دیگه  

 آخرای اردیبهشته و این موقع از سال هم معمولا

مدرسها زیاد رو نظم نیست تا ساعت یک 

 و نیم صبر کردم ولی خبری نشد تصمیم گرفتم به

خونشون زنگ بزنم وقتی وارد داروخانه شدم

برای اینکه بهش زنگ بزنم دیدم خودش گوشی رو بر نداشت

منم دیگه اون لحظه خیلی داغون بودم انگار تو گلوم یه بغز بود

که نمیخواست بترکه تصمیم  گرفتم امانتیاشو بندازم تو خونشون از داروخانه امدم

بیرون وقتی که رفتم اون سمت  خیابون یه لحظه تمام دنیا رو سرم خراب شد 

چیزی که اصلا فکرشو نمیکردم دیگه توی خوابم ببینم  

 نگینو دیدم که داشت با پدرش صحبت میکرد

تمام بدنم تو اون لحظه سرد شد سرم گیج میرفت نمیدونستم کیم و دارم

چی کار میکنم وقتی به من نگاه کرد یه لحظه یاد روزای گذشته افتادم و با حسرت

 از کنارش گذشتم اون دیگه نگین من نبود خیال کردم حد اقل حالاشاید با دیدن

من بیاد بگه دردت چیه رفتم کوچه ی روبروییشون و همین جوری داشتم

نگاهش میکردم خیلی بزرگ شده بود خیلی خانم تر از چهار ماه پیش .

باورم نمیشد این همون نگین سابق باشه تو دلم غوغای عجیبی بود نمیدونستم

میاد یا نه بعد ازاینکه صحبتش با باباش تموم شد  رفت تو خونشون بازم به خودم امید

دادم که میاد هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر سنگ دل شده باشه بعد از نیم ساعت

صبر کردن دیدم نیومد بسترو انداختم تو خونشونو با حسرت به طرف خونه برگشتم

 انقدر داغون بودم که نفهمیدم  از اونجا تا دمه خونرو چه جوری با پای پیاده

 و چشم گریون امدم ای کاش هیچ وقت نمیرفتم  صداش هنوزم تو گوشمه

 برای اینکه بتونم خودمو یه جوری آروم کنم گفتم بزار مطلبو تو وبلاگ بنویسم  

نمیدونم چرا انقدر عوض شده بود فکر نمیکردم به همین راحتی براش بی ارزش شده باشم

من که نتونستم و نمیتونم و نمیخوام هیچ وقت فراموشش کنم امیدوارم که اون بتونه و به 

 زندگیش ادامه بده و منو حلال کنه   

خیلی دلم میخواست زمانو به عقب برگردونم و به اون روزا برم  

ولی افسوس که دیگه نه زمان قابل برگشته نه نگین 

نمیدونم بسته به دستش رسید یا نه خداکنه رسیده باشه  

چون دلم خیلی شور میزنه 

براش همیشه آرزوی خوشبختی کردم بازم آرزو می کنم خوشبخت باشه  

در کنار هر کی که دوسش دارم

تنها آرزوم اینه که برگرده ولی میدونم هیج وقت بر نمیگرده من

قدممو برداشتم ولی خودش نخواست و تا زمانی که اون نخواد من دیگه هیچ کاری نمتونم بکنم

ای کاش بر میگشتی کنارم

ای کاش نمیگفتی تنهات میزارم

بدون منتظرت میمونم تا روز مرگم

تو را از ته دل دوستت دارم

نگین خانم این مطلبو مینویسم تا بدونی که بازم سره اون حرفم هستم

خودت بهتر میدونی چی رو میگم

::::::

خداحافظ گل همیشه در یادم خداحافظ

نگین خوش خط و خالم پریزادم خداحافظ

من و تو راه مان از هم جدا تقدیرمان این است

تو چون شیرین و من از نسل فرهادم خداحافظ

اگرچه حتم دارم تو مرا از یاد خواهی برد

ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ

دگر بعد از تو ای خورشید تابستانی عمرم

ببارد برف دی.درتیر و مردادم خداحافظ

ترا با لحظه های سبز شیرینت رها کردم

و خود چون برگ پاییزی که افتادم خداحافظ

و ای کاش ان لحظه را هر گز به چشمانم نمیدیدم

نگاهت پس از ان که ندا.دادم

خداحافظ...................

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

تو دلم همیشه جاته.....همیشه دلم باهاته

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

از بچه هایی هم که این چند وقت ما رو تحمل کردن ممنونم

خدانگه دار همتون 

:؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت 1384 و 02:05 ق.ظ توسط هادی

ویرایش شده در شنبه 3 اسفند 1387 و 09:53 ق.ظ